تبليغاتX
PдИΤEд

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا
گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.
هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت
.
و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت
تا روزي‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند
.


قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را


خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌
و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است
.آدم‌ عاشق‌ بود
. دنبال‌ کلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد
. اما هيچ‌ کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت
.آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يک‌ قطره‌ ريخت
.قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد
.و وقتي‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکيد
... خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي

+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 18:58 توسط pani |

خداوند زن را در روز ششم خلقت آفرید فرشتگان مسحور تماشا بودند.

فرشته ای پرسید: خداوند گارا چرا روی این یک مخلوق این قدر وقت می گزارید؟

خدا پاسخ داد: نمی بینید شگفتی های بسیاری را که برای ساختن او لازم است؟!

باید قابل شستشو باشد باید بیش از دویست قطعه متحرک داشته باشد که در نهایت

ظرافت کارشان قابل تعویض باشد .

آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته

و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد...

فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟

کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟"

" نه نمی توانم" خداوند گار پاسخ داد...

"من به کامل کردن این موجود بسیار نزدیک هستم او عزیز دردانه ی من است ،

او خود را مداوا می کند وقتی بیمار است ،فرشته نزدیک شد و چهره زن را لمس کرد.

"خداوندا چرا او را اینقدر نرم آفریده ای؟"

خداوند فرمود "آری او نرم است ولی با قدرت. باور نمی کنید چه کارهایی از او بر می آید ."

فرشته پرسید :" می تواند فکر کند؟"

خدا فرمود :" نه تنها می اندیشد ؛ بلکه می آموزد استدلال می کند و نتیجه می گیرد. "

فرشته گونه زن را لمس کرد ،

"خداوندا این مخلوق چکه می کند .شاید بارش را سنگین کرده ای."

خداوند فرمود:"نه چکه نمی کند این اشک است"

فرشته پرسید." اشک برای چیست؟"

خداوند پاسخ داد: اشک وسیله ایست برای نمایش سوک ، عشق، تنهایی، دلتنگی

و سرافرازی فرشتگان متحیر مانده بودند... یکی گفت :

خداوندا واقعاً نابغه ای چه آفرینش شگفتی؟ زن...

خداوند گفت : " درست می گویی زن قدرتی دارد که همه را به شگفتی در می آورد.

او مشکلات بسیاری را حل می کند، بارهای سنگینی را بر دوش می کشد

خوشبختی می آفریند، عشق می ورزد و معتقد است .

می خندد وقتی در دل فریاد می کشد ، می خواند، وقتی در دل می گرید

،می گرید در نهایت شوق و می خندد در نهایت ترس .

برای اعتقادش می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستد

برای تداوم خانواده از خود گذشتگی می کند و عشق او مشروط به چون و چرا نیست.

زن از شادمانی دیگران شادی می کند، از تولد کودک دیگری و ازدواج بیگانهلذت می برد،

ازمرگ انسانی دیگر قلبش می شکند، و در ناگواری ها سنگ صبور است.

با این همه در مصائب، نیروی خود را باز می گیرد و زندگی را دوباره می سازد.

اما .... در این موجود فقط یک نکته تاریک به چشم می خورد :

او ارزش گوهر والای خود را از یاد می برد

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:34 توسط pani |

دلم هوای گریه داره …

تنهایی…

جدایی…

غم…

دوری…

ازت دورم ازت جدام تنهام و غم قربت تو رو دارم…

مونس…

همدم…

مرحم…

تو…

دلم مونس و همدم نداره تو مرحمه منی ولی ازم خیلی دوری…

رفتن…

نبودن…

دل بریدن…

شکستن…

تو رفتی نیستی من ازت دل نبریدم ولی بد جوری شکستم...

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 23:11 توسط pani |

خیلی سخته به جای اینکه تو بغل طرف باشی و صدای نفسشو بشنوی ازش دور تر باشیو فقط بتونی بالا و پایین اومدن قفصه ی سینشو ببینی از این سختتر اینه که انقدر دور باشی که نه تنفسشو بشنویو نه ببینی دیگه بدتر از این نداره!

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 12:41 توسط pani |

سلام

خوبید ؟

من امسال دارم میرم دبیرستان ... دبیرستانمون بد نیست ولی یه اشکال و کمبود بزرگی داره... می دونی چیه؟  نیلوفر جونمه نیلو رفته یه مدرسه دیگه... با هم حرف می زنیم ولی جای اون آهنگ هایی که با هم سر کلاس می خوندیمو نمی گیره

نیلووووووووووووو  من نیلو میخوام... می خوام... می خوام

همه دوستامو دوس دارم

(تازه یه چند تام دوستای جدید پیدا کردم تو مدرسه اونام هستنا)

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:11 توسط pani |

خوشم اومد گفتم شمام ببینید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 19:32 توسط pani |

تنها در بي چراغی شبها مي رفتم

دستهايم از ياد مشعلها تهی شده بود

همه ی ستاره هايم به تاريكی رفته بود

مشت من ساقه ی خشك تپشها را می فشرد

لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود

تنها مي رفتم! مي شنوی؟ تنها!

من از شادابی باغ زمرد كودكی به راه افتاده بودم

آينه ها انتظار تصويرم را می كشيدند

در ها عبور غمناكم را می جستند

و من می رفتم می رفتم تا در پايان خود فرو افتم

ناگهان تو از بيراهه ی لحظه ها ميان دو تاريكی به من پيوستی

صداي نفسهايم با طرح دوزخی اندامت درآميخت

همه ی تپشهايم از آن تو باد چهره شب پيوسته همه تپشهايم

من از برگزير سر و ستاره ها گذشته ام

تا در خطاي عصياني پيكرت شعله گمشده ای را بربايم

و دستم را به سراسر شب كشيدم

زمزمه ي نيايش در بيداري انگشتانم تراويد

خوشه ی فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاريكي درونم درخشيد

و سرانجام

در آهنگ نيايش تو را گم كردم

 

 

ميان ما سر گردانی بيابانهاست

بي چراغی شبها بسدر خاكي غربتها فراموشي آتشهاست

ميان ما "هزارو يك شب"جست و جو هاست

                                                                 سهراب سپهری

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:22 توسط pani |

یه جایی خوندم که:

(زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست)

ولی خودم با چشمام دیدم که:

(زندگي پر هیاهوست ، مثل  يك کابوس بلند.
زندگي تلخ است، مثل تنهایی یک روز بلند.
زندگي رويايي است، مثل روياي بی اثر عاشق .
زندگي انتظار است، مثل انتظار یک عاشق تنها.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست در تنهایی من)

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 13:57 توسط pani |


(به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد.... غلط است هر كه گويد : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد)

نظر تو چیه ؟خیلی قشنگ گفته نه؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 13:46 توسط pani |

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 13:32 توسط pani |